![]() |
![]() |
|
| پراکنده |
|
چون اصولا من ادمی هستم که عاشق مسعود کیمیایی هستم میخوام براتون نوشتهای که تو مجله فیلم در مورد رییس به قلم خود استاذ کیمیایی چاپ شده بنویسم!
ما در هم مفقود شدیم در منظری از دریا سه نعش بر موج بود که به ساحل می امد با اولین موج سهمگین نعش عشق به ساحل رسید زبان شیطان دست بامداد محشر را بوسید و به اوازی ارام داستان های شیطانی خون الود و عاشقانه خواند که در همه ان ها قاتل رییس بود در اواز گفت: رییس تنها دوست من است در قیامت زار دوم به نور فانوسی زرد جسد دیگر را شناختم به شهادت جنگ سرداری مظلوم بود در سکوت شوم نعشی امد که بوی مرگ من را به شیشه های عطر میفروخت ما در گورستانی باستانی مردانی به عشق خفته بودیم. ما بی سنگ بودیم اما یکدیگر را میشناختیم و هنوز شما را باور می کردیم رییس حرف بسیار زد و مرد مار داشت و گرگ و تمساح با هیچ پرنده ای نبود رییس سه دوره زندگی کرد:از نوکری تا رییسی فهمیده بود اسلحه باید بی رحم باشد چاقو ها تا وقت کشتن وقت میگیرد می خواست نداند که او را کشت این هم ادمی بود جرم انسان به این است هر ان چیزی که نتوانی اثبات کنی لروما دروغ است ما در هم مفقود شدیم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:21 توسط ترمه |
|
|
این همه حسود بودم و نمیدانستم
به نسیمی که از کنارت میگذرد به چشم های بی حیا که نگاهت میکند به افتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد حسادت میکنم من اینقدر حسودم که به طبیعت بد بینم طبیعت پر از نفس های ادمی است که مرا وامیدارد حسادت کنم به تنهایی ام به جهان به خاطره ای دور از تو!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:22 توسط ترمه |
|
|
از رنجی خستم که از ان من نیست
بر خاکی نشستم که از ان من نیست از دردی گریستم که از ان من نیست بر مرگی جان میسپارم که از ان من نیست!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:13 توسط ترمه |
|
|
به من گفت بیا
به من گفت بمان به من گفت بخند به من گفت بمیر امدم ماندم خندیدم مردم!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:17 توسط ترمه |
|
|
من کلاسه سوم دبیرستان هستم و انسانی میخونم اما هنوز نمیدونم باید چی بخونم
دوست دارم کارگردان بشم وکیل یا شاید روانشناسی نمیخام غمگین باشم یا از غم حرف بزنم اما: چیزی مرا به قسمت بودن نمیبرد از واژه دو وجهی تکرار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالیم از بودن مکرر بر دار خستم من با عبور ثانیه ها خرد میشوم از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام کاشکی یه روزی بتونم مثله قدیما خوب بنویسم از خودم از همه چیزایی که دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:16 توسط ترمه |
|
|
من ترمه هستم
البته این اسم واقی من نیست ولی خوب شاید یه روزی اسممو بهتون گفتم با این حال من ۱۸ سالمه عاشق سینما هستم خیلی کتابم دوست دارم صادق هدایت برام اسطورست یه برادر دارم که از من بزرگ تره با یه اتق پور از کتابو عکس یه تخت من کلن ادم خابالوی هستم اینم یه عشقه دیگست برای من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:48 توسط ترمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این منم همیشه دریا دختر کتاب گیتار عاشق سرباز گمنام اول صف واسه قصه
قصه های بی طر ف دار حالا تو خونه زمین گیر ته خط گوشه دیوار!! |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|