![]() |
![]() |
|
| پراکنده |
|
واستون می نویسم که دیگه بعد یه سال خودم شدم!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:45 توسط ترمه |
|
|
جادوگری که روی درخت انجیر هندی زندگی می کنه
به لستر گفت یه ارزو بکنه تا اون براش براورده کنه اون هم ارزو کرد که حق دو تا ارزوی دیگه هم داشته باشه دوباره: یعنی حالا به جای یه ارزو با زرنگی سه تا ارزو داره بعد با هر کدوم از این سه تا مشخصا ارزو کرد برای سه تا دیگه ارزو که شد نه تا ارزوی تازه به اضافه همون سه تا ارزو بهد با هر کدوم از این دوازده تا ارزو با زرنگی ارزوی سه تا ارزوی دیگه کرد که رسید به چهل شش تاـیا پنجاه و دوتا شاید؟ خلاصه به هر حال از هر ارزوش در جهت ارزو برای ارزوهای دیگه استفاده کرد هی اومد روش تا رسید به پنج میلیارد و هفت میلیون و هجده هزارو سی چهار ارزو بعد اینها رو روی زمین پهن کرد شروع به کف زدن و دور اونها رقصیدن کرد و بنا کرد جست و خیز کردن و و اواز خوندن بعد نشست به ارزوی ارزوهای بیشتر کردن باز هم بیشتر ....باز هم بیشتر...تا اینکه چند برابر شدند. در حالی که باقی مردم این میون می خندیدند داد و هوار می کردند. هم دیگر رو دوست می داشتند به دیدن هم می رفتند و عاطفه نثار هم می کردند لستر وسط این ثروتش نشست و اونهارو عین کپه طلا گذاشت روی هم تا اینکه شد یه قد کوه باری هی نشست و شمردشون ـ تا اینکه پیر شد یه پنجشنبه شبی هم دیدند که مرده ارزوهاش تلنبار شده. همه رو شمردند و دیدند که حتی یه دونشم گم نشده همه شون از نویی برق می زدند ـبفرمایین چند تا بر دارین در این میون به یاد لستر هم باشین . که در این دنیای سیب و کفش وبوسه اون ارزوهاش رو با ارزو کردن حروم کرد همه ش!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 21:38 توسط ترمه |
|
|
همیشه تو ذهن خودم شازده کوچولو رو یه جوری نقاشی کرده بودم که خیلیم دوستش داشتم این شازده کوچولوی من خیلی معصومانه نگاه می کرد حرف میزد و می خندید و بعضی او قات منم میشدم هم سفرش به هم می رفتیم جاهای خوب جاهای خوب که ادم بزرگا نباشن!من ادم بزرگا رو دوست ندارم!
داشتم با شازده کوچولوم حرف میزدم که بابام صدام کرد گفت ترمه بیا یه دقیقه این فیلمو ببین من رفتم اما یه لحظه گفتم بابا شازده کوچولو تو تلویزیون چی کار میکنه؟؟ نه نه نه!! شازده کوچولو که بابا نداشت که دستش کراک بده بکشه و شازده کوچولوم بگیره و بکشه بعدشم شازده کوچولو بخنده و باباشم بخنده نه خدای من شازده کوچولو من کراک بکشه چرا اون بچه شازده کوچولو بود! بعد من گریه کردم اما تو اون فیلم شازده کوچولو خندید چرا خندید نمیدونم اما خندید و سهم من از خنده اون شد یه نقطه سیاه تو قلبم. خدایا این مردونگی نیست اون شازده کوچولو فقط ۳ .۴ سالش بود!! دیگه وقتی چشمامو میبندم تو چشمام نمی اید انگار با من قهره انگار با دنیا قهره منم نمیخواد ببینه ستاره ها رو هم که نگاه میکنم خونش معلوم اما جاش یه دیو سیاه اومده که یه بار ازش اسمشو پرسیدم میدونید اسمش چی بود؟؟ حقیقت!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 15:10 توسط ترمه |
|
|
سلام:
واسه این که بهتون بد نگذره قدر خند رو بدونید غم غصتون یه خرده که شده بزارید کنار حواستون رو بدید که ضرر نمیکنید. من این کاره نیستم موقت وردستشم اگه به خودم باشه که ما اصلش تفریح کردن بلد نیستیم باهاش اومدم واسه دو کار" این رفیق ما از سر تفریح و نا بلدی همچین یه خرده دستش کجه دستشو که تو جیب مردم نمیکنه اما بدشم نمیاد من میخوام هم ادم رو براهی بشه هم بفهمه بابا واسه این کارایی که میکنه مردم به اندازه ی گلیمش بهش روزی می دن" روزی ادم که تو کیف و جیب مردم نیست که تو یه غفلت بیاد تو جیب من میفهمین که اره؟؟ من سر راستیو تمیزی و از سینما یاد گرفتم!! بدی تو کار ما نیست . اما من یه جایی یه وقتی واسطون میگم که چه جوری میشه ادم دیگه حواسش مال خودش نباشه ادم بایست زرنگ باشه چه جوری زندگی کنه اما چه جوری درست و حسابی کلکش کنده شه درست رفتن درس اول و اخره!! حالام این ناصر بلبل و اینم شما خوبش مال خودشو شما "بدش مال من من درست میکنم خلاف و دزدی بده اقا بده! شوخی شغل اونه منم همچین یه دو سه نفس کنارشم اما من با هیچ چیز و هیچ کس این دنیا شوخی ندارم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:44 توسط ترمه |
|
|
پور محمدی وزیر کشور گفته بود:
((ترویج ازدواج موقت یکی از راه های رفع مشکلات اجتماعی در زمینه ی ازدواج است.اسلام دین جامع و کاملی است برای تمامی رفتار ها و نیاز ها راهکار های پاسوخگویی به نیاز جوانان است.در همین راستا باید فرهنگ جامعه را در زمینه ی ازدواج موقت تغییر داد)) جوانان بحران زده نیستند خدا رو شکر فقط نون ندارند بخورند یکی دیگر رو هم ببرندو بدبخت کنند!! برن سراغ یکی دیگه ولی یه بستری شد برای مردان زن دار از خدا خواسته که خدا رو شکر بخشنامشم اومد! و همه چیز فراهم شد. خدا رو شکر قبلا در خفا بود الان دیگه علنی شد!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:45 توسط ترمه |
|
|
امروز ۶ تیر ۱۳۸۶ اینم از کارت هوشمند سوخت شما اقایون قانون گزار که به اتش زدن ۱۵ تا پمپ بنزین خراب شدن بانک ها غارت شهروند حکیمیه ...خیلی چیزای دیگه انجامید که من نمیدونم منو بگو که توی این احوال قبل از شنیدن این خبر ها میخواستم برم رییس
ای بابا مامان منم که جونش ما ها گفت همی چی کنسل بر گشتیم خونه!! تلوزیون رو روشن کردم دیدم ای باب کانال ۴ که همیشه اخبار میگه داره قران پخش میکنه بقیه کانالام داشتن سریال های ۱۰۰ پیش رو نشون میدادن دلم میخواست میرفتم تو مردم اما با مامان و بابایی که من دارم نه شدنی نیست! مامانم داشت از انقلاب با بابام حرف میزد از شوروی شروع شدو به انقلاب اسلامی رسید مامانم گفت:...ای بابا این دفعه هم نوبت یار قدیمیه ماست سینما رکی ابادان و گوزن ها حالام رییس و ایران رادیو داره اهنگ پخش میکنه اینگار هیچ اتفاقی نیوفتاده رفت رو خبر((با واحد های صنفی که قیمت محصولات را افزایش میدهند به بهانه کارت هوشمند سوخت طی ۲۴ ساعت بر خورد میکنیم ازادیم داره راجع به این موضوع حرف میزنه)) یاد اهنگ دریا به دریا نفت داریم افتادم اما این دفعه سرمو انداختم پایین! ای بابا رادیو هم گفت امروز قراره رییس بیاد مگه میشه فیلم مسعود کیمییایی بیادو من نفر اخر باشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 14:58 توسط ترمه |
|
|
امروز می خوام راجع به یه موجودی بی نظیر بنویسم که هر کی داره خدا بهش ببخشه هرکیم نداره خدا صبرشو زیاد کنه این افسانه که بهتره فداکار صداش کنم حتی از ریز علی خواجوی هم که دهقان فداکار باشه فداکار تره؟
این بی نظیر این یکتا یه دونست این خانوم مادرمه!! الان مثل همیشه کلی کار کرده و خسته خوابیده منم بای سرش دارم نگاهش میکنمو مینویسم از این گوهر در دانه که مثلش وجود نداره نمیاد اگرم بیاد نه فکر نکنم یکی از بهترین دوستای زندگیم یکی که به خاطر ما از تفریح دوست خانواده حتی تحصیلات عالیشم گذشت نشست ما رو بزرگ کرد اخه من یه داداسم دارم که از من بزرگ تره که اونم واسه من تکیه گاهه!! نمیدونم چرا تو نوشتم در مورد مادر اینقدر ضعیفم واقعا هم هم راجع به مادر نوشتن قدرت میخواد که من واقعا ندارم. کاس یه روزی برسه که بتونم دین این همه سال سختی مادرانه را ادا کنم که هر چند گمان نمیکنم که این طور باشه اگه یه روزی قدرت پیدا کنم که هر چند قدرت بدون ثروت مفت نمی ارزه شاید بتونم یه کاریش بکنم ولی دین نه نمیتونم ادا کنم دین مادری که ادا کردنی نیست!! ((افسانه زندگی من خیلی عاشقتم)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:18 توسط ترمه |
|
|
نمیدونم شاید دوستی فقط کاوه باشه تو جسدهای شیشه ای یا رحیم یا سروش احمد
نمیدونم ولی من هیچ وقت تجربش نکردم مثل داستانای اسطورم شدم(صادق هدایت) هر چند همه ما مثل داستانای هدایت زندگی میکنیم نمیدونم چرا وقتی با همه هستم با هیشکی نیستم؟؟ نمیدونم شاید دوستی که ساعت ها بشه با اون از ادبیاتو سینما گفت نیستن همیشه فکر میکردم خنجر چه شکلی هستش هر چند فکر برای بچگی هاست الان دیگه معنیشو میدونم حتی دردشم کشیدم مثل این که درد کشیدن عادتمون شده!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:4 توسط ترمه |
|
|
من گفتم دیگه تابستون شه من کلی مینویسم ولی نمیدونم چرا نمیتونم اولین باره که حرفی برای گفتن ندارم
در همه جای این زمین هم نفسم کسی نبود زمین دیار غربت است از این دیار خسته ام...!! سه قطره خون |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:24 توسط ترمه |
|
|
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را اهسته در انزوا میخورد و میتراشد!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 17:18 توسط ترمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این منم همیشه دریا دختر کتاب گیتار عاشق سرباز گمنام اول صف واسه قصه
قصه های بی طر ف دار حالا تو خونه زمین گیر ته خط گوشه دیوار!! |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|